این پست تیتر ندارد!

bg-brick

می‌گوید “تازگیا، بعد از شصت سال، به این نتیجه رسیدم که آدمهای دنیا تغییر نمی‌کنند. یه درسی می‌دی و یک درسی می‌گیرن و‌لی تغییر اساسی نمی‌کنن. توی دنیای خودشون هستن و با همون هم می‌رن جلو. فلانقدر پول می‌دن می‌رن فلان کلاس، ولی سال بعدش باز همون آدمند. یه خورده ناامید‌کننده است راستش.”

می‌گویم که “آره، یه قانونی هست به نام بازگشت‌ به‌ میانگین. که تو ممکنه حالا دو روز بری بالا و پایین میانگینِ وجودت، ولی آخرش برمی‌گردی به اون چیزی که ذاتته. برای بورس استفاده می‌کنن البته ولی خوب برای همه‌چی صادقه.”

– “نه ذات رو ولش. بحثم ذات خیلی نیست. بحثم اینه که همه ما یه دنیایی دور خودمون آفریدیم، بر اساس مدل ذهنیمون. بعد اون دنیا رو نمی‌شه تغییر داد. همین طور می‌مونه.”

– “موافقم. ولی فکر می‌کنم می‌شه اون دنیا رو گسترش داد. این ضرب‌المثل‌ رو شنیدی که برای کرمِ توی ترب، دنیا تربه؟ چند وقت‌پیش در موردش نوشته‌ بودم اتفاقا. فکر می‌کنم ترب رو می‌شه بزرگترش کرد. کتاب بیشتر خوند، سفر بیشتر رفت، جاهای مختلف کار‌ کرد و داوطلب شد و شرایط زندگی دیگران رو دید، دوست بیشتر داشت. این ترب رو‌ می‌شه بزرگترش کرد.

اونچه تو می‌خوای ولی، برگردیم به همون ذات یه لحظه، اینه که اون کرم توی ترب رو تبدیل کنی به یه مار کبرای سلطنتی. قبول دارم اون خیلی سخته. چون نرخ رشد آدمها هم باز برمی‌گرده به میانگین. نمی‌شه یهو تغییرشون داد.”

– “مثال کرم و‌ ترب رو نشنیده بودم. ادامه بده حرفت رو. تو راه درست داریم می‌ریم. بگو کرم رو‌ چطور تغییر می‌دی؟”

– “فکر می‌کنم‌ آدمهای معمولی رو بذاری توی شرایط غیرمعمولی، ممکنه‌ جنبه‌ای از خودشون رو کشف کنن که تا اون لحظه کشف نکرده بودند. اون موقع ممکنه طرف تغییر کنه، چون اصلا از اون قسمت وجودش تا اون موقع بی‌خبر بوده. خود من همین چند ماه پیش دو روز شد که خودم‌ رو نگاه کردم و گفتم این منم؟ این همه‌ انرژی و دیسیپلین و تمرکز داشتم همه این مدت و بی‌خبر بودم؟

اون موقعهاست که یهو‌ آدم یه‌ عجبی می‌گه‌ و کرم یه مختصر شاخی درمی‌آره. این البته‌ معمولا در شرایط سخت اتفاق می‌افته. ممکنه آدم رو آدم بدتری کنه‌. بستگی داره به واکنش طرف به اون شرایط غیرمعمول.”

– “همممم … پس درس دادن تنها کافی نیست. باید شرایط رو مهندسی کرد، بلکه طرف اون جنبه جدید وجودش رو کشف کنه. هممم …”

ساکت شد. به دیوار سمت چپش خیره شد، لبخند رضایتی به لبهایش نشست و استیک نیم‌پز را لمباند و رفت توی فکر. آن چند سال پیش، آن روز اول آشنایی که توی لباس ورزشی خیس عرق دیدمش و دستم را دراز کردم و گفتم “اسم من علیه. بله علی. ع ل ی.”!

نمی‌دانستم که قادر است سر یک شام ساده با سوالهایش تمام فلسفه زندگیم را به چالش بکشد و وادارم کند دنبال سوراخها و چاله‌ چوله‌هایش بگردم و هر چه در دو سال نوشته‌ام توی ذهنم مرور کنم. لبخند رضایتی به لبهایم نشست. میگوی سرخ‌شده را لمباندم و رفتم توی فکر.

 

4 پاسخ
  1. علیرضا پورعابدین
    علیرضا پورعابدین says:

    همه آدم‌ها در روز هزاران اندیشه از ذهنشون عبور می‌کنه. به نظر من تفاوت آدم‌ها در بروز افکارشونه. در اینه که افکارشان رو با چه شکل و قالبی از توی مغزشون به بیرون پرتاب می‌کنند.
    مهم‌تر از شکل قالب برون ریزی، نفس برون ریزی افکاره. اصولاً وقتی چیزی رو وصف نکنی وجود ندارد!
    تا همین دویست سال پیش بشر برای رنگ «آبی» کلمه‌ای نداشت. بشر تا زمانی که این رنگ رو وصف نمی‌کرد، وجودی هم براش قائل نبود.
    می‌دونی چی می‌خوام بگم؟
    می‌خوام بگم افکارت رو وصف کن. هر جوری که بلدی. اگه می‌تونی مثل نویسنده این متن یا مثل فروغ شعر بگو یا مثل ایلان ماسک خودت رو توی پروژه‌هات برون ریزی کن.
    اینکه چطور برون‌ریزی می‌کنی در اولویت دومه، اما اگه پوکر‌فیس وایستی و دنیا رو نگاه کنی، تمام اندیشه‌هات زیر آواری از روزمرگی دفن می‌شن. اونجاست که فرق تو با بقال سر کوچه‌اتون، در بهترین حالت مثل تفاوت بین پراید و ساندرو می‌مونه. اون رو سایپا تولید کرده و این رو رنو!
    جفتشون حمالی بیش نیستند.اگه فرقی هم دارند مال تفاوت‌های سایپا و رنو هستش نه مال خودشون.
    بنویس رفیق روزهای سخت، من می‌خونم…

    پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

Want to join the discussion?
Feel free to contribute!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *